تبليغاتX
قبسی از طور -
بسم الله الرحمن الرحیم

 

حرارت نون های تازه و داغ حواسمو مشغول پوست دستم کرده بود که.. متوجه پیرزنی در مقابلم شدم..

گفت: مادر جون از همین جا خریدی!

گفتم: بله عزیز جان..

گفت: نونوایی شلوغ بود؟

گفتم: نه عزیز جان..

گفتم: چندتا نون می خواید بخرید؟

گفت: زیاد نمی خوام.. یکی دو تا..

گفتم: بفرمایید..

گفت: نه..

گفتم: بگیرم براتون؟

گفت: نه..

گفتم: تعارف می کنید؟

گفت: نه.. خسته ای مادر جون.. برو خونه..

و من رفتم! آمدم یعنی!

...

گفت: نونوایی شلوغ بود؟

گفتم: چندتا نون می خواید؟

گفت: زیاد نمی خوام.. یکی دو تا..

گفتم: خونه تون کجاست؟

گفت: همین نزدیکیا..

گفتم: بریم.. باهاتون میام

گفت: آخه..

گفتم: برا شما خریدم.. بریم.. داغه..

گفت: آخه خسته ای!

گفتم: لب تر کنید در رفته..

گفت: پیر شی مادر جون..

...

به خونه رسیدم.. هنوز نونا داغ بودن اما این بار حواسم به جای پوست دستم مشغول پیرزن بود که شاید با انتخاب دقیق تر کلمات، الان مجبور نبود توو صف نونوایی وایسته و ذهن منم مشغولش..

...

به خونه رسیدم.. هنوز نونا داغ بودن اما این بار حواسم به جای پوست دستم مشغول لبخند رضایت پیرزن بود که با انتخاب صحیح تر کلمات، مجبور نشده بود توو صف نونوایی وایسته..

 

فقط دو پایان از...

 


 

همیشه در حال انتخابیم.. جبرِ اختیار..

و در این صفحه شطرنج حسن و سوء انتخاب در تک تک آنات، سرباز را وزیر می کند و یا کیش و مات..

 شاید این تمامی حرفی بود که تقدیر نگذاشت بگویم..

 

اللهم عجّل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 20:49  توسط ...  |