بسم الله الرحمن الرحیم
میلاد مبارک!
![]()
********
۷۲ شب تا...
کاروان می رود؛ آهسته آهسته..
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
سرم تکیه به شیشه اتوبوس داشت و چشمم بی هدف می دید.. ذهنم مشغول کار خودش بود و همه حواسم معطوف به ذهنم..
ایستگاه اول بود و طبق معمول ایستگاههای اول...!!! 5 دقیقه.. 10.. 15 .. 20 !!! و بایدی مضحک که دستور کشتار وقتمو صادر کرده بود..
نفهمیدم چی شد که در گذر اونهمه آدم از قاب نگاهم متوجه حضورش شدم.. شاید دلیل ذهنم تفاوتش بود.. یا کیف رنگ پریده و به ظاهر سنگینی بود که به گردنش آویخته بود.. یا لباسای مندرس و نامانوسش.. یا..
جوانی بیست و یکی دو ساله با اندامی دفرمه.. دستانی کم توان.. بسیار لاغر با عینکی ته استکانی، و زبانی نیمه گنگ و همراه با لکنت شدید..
خیلی سخت از پله ها بالا اومد.. صدای نفس هاشو می شد از اونهمه سروصدا تفکیک کرد..
طبق معمولِ همچین شرایطی، برای سنگینی نکردن نگاهم و احترام به شخصیت انسانی معلول، تغییر حالتی ندادم.. در چهره یا عکس العمل.. اما حالا دیگه جوان نقطه تمرکز حواسم شده بود..
دقایقی مشغول خودش و کیفش و محتویات درون کیفش بود..
بعد خودشو جمع و جور کرد.. حالا آویزون بودن کیف از گردنش دلیل دیگه ای هم پیدا کرده بود.. جعبه ای پر از بسته های کوچک و مرتب رو سوارش کرده بود و با دستش مانع افتادنش شده بود.. بدون بروز حرکت و اشاره و صوتی دال بر فروش آنچه در دست داشت.. و تفهیم پاسخ اولین سوال: بسته ای "صد تومان" .. آدامس..
زمزمه ها شروع شد.. عکس العمل های ناشی از دریافت های سنسورها از صوت و تصویر.. و تحریک پایانه احساس.. و بازخوردهای همه جور!
و... !!!
*****
: ...؟ >>>( چنتا می خوای)
یدونه..
: ... >>>( "صد تومان" )
بفرما..
: ... >>>( بردار)
و در پایان اشاره ای به نشانه تشکر!
*****
و اولین و دم دست ترین عکس العمل!!!
*****
پیرزن، اشک حلقه زده در چشماشو پاک کرد و صدا زد: " پسرم بیا" ..
جوان آمد..
در دست لرزان پیرزن اسکناسی سبز رنگ بود..
سرش رو انقدر خم کرد که اسکناس در فاصله چندسانتی متری قاب عینک کائوچوش قرار بگیره و بعد تشخیص مبلغ!
جعبه آدامس رو در مقابل پیرزن گرفت: " بردار" ..
پیرزن گفت: " آدامس نمی خوام.. مال خودت" ..
جوان انگار که متوجه منظور پیرزن نشده باشه، دوباره اشاره کرد: " بردار" ..
و با تکرار پیرزن که " آدامس نمی خوام" جوان که گویی خرد شده بود، ملتهب و با صورتی سرخ و زبانی گرفته تر از قبل به سختی فهموند که یا آدامس بردار و یا پولتو پس بگیر.. من پول الکی(!) نمی خوام..
و پیرزن منقلب تر از قبل ده تا آدامس برداشت و آروم سرشو برگردوند.. و ادامه لرزش شانه هاش ..
چشمام نگاه می کرد و طنین صدای جلسه دیروز در گوشم پیچیده بود.. و ذهنم مشغول تر از مشغول!
غلیان برای تجسم این معنا خیلی کم بود.. خیلی کم بود..
" دوشیزه بیست و یکی دوساله و وام خیلی ده ها میلیون "صد تومان"ی بلاعوض و کشتی تفریحی " !!!
...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
چقدر دلم برای خالی شدن تنگ شده..
ما را زما بگیر و...
اللهم عجل لولیک الفرج