تبليغاتX
قبسی از طور -

زیباترین سکانس!

معلم و بچه ها با یه تخته سیاه توو یه دشت زیبا در حال حرکتن..

تخته رو در یه جای مناسب قرار می دن و معلم شروع می کنه به تدریس..

: معجزه!

شاگرد می پرسه الان هم معجزه می شه؟

معلم می گه:

همه گوشا روی زمین..

هیس...

چی می شنوید؟

هیچی..

سرا بالا..

این معجزه ست..

زمین با سرعت داره می چرخه و ما با آرامش داریم روش زندگی می کنیم..

..........................

از راههای دور می اومدن..

و انقدر خسته که چشم روی هم میذاشتن و وقتی باز می کردن، فردا بود..

و نمازهای فوت شده.. و تلخی فوت واجبشون..

...

والی دستور داد تدبیری بیاندیشن..

و به احترام و در شان حضرت، نقاره خانه ای شد که..

دقایقی قبل از طلوع و دقایقی قبل از غروب..

.........................

تک زنگ ساعت و اعلام ساعت دو و نیم

و نواختن نقاره.. !!!

عده ای می دویدند و عده ای میخ کوب..

خادم به یک خارجی توضیح میداد: شفاست.. شفا...

پاهای کودکی مفلوج، اذن بوسه به صحنش را گرفته بود..

و اینبار نقاره خانه به نشانه طلوع و غروب، نه!

که به ابهت اعجاز بندگی به وجد امده بود..

.........................

خیلی ساله می شنوم.. وقت و بی وقت.. صدای نقاره خانه..

یکبار.. دوبار.. ده بار..

نمی دونم..

 

ما به دیدن معجزه هم عادت کردیم!

 

..............................................

بعد التحریر!


دقایقی روبروی پنجره فولاد بین کسانی که دخیل بسته بودند، نشستیم..
فضای عجیبیست.. و حسی غریب..

خانمی اومد و دختری رو به پنجره بست و رفت..
- بیست و یک سال داشت.. رفته بودن آزمایش خون و بعد از تشخیص سرطان، نامزد، دختر رو ترک کرده بود.. - چند لطمه!
پیرزن از تبریز اومده بود.. با چشمانی اشکبار، با لهجه ای شیرین داشت از گریه هاش و نحوه اومدنش می گفت.. و سر دخترک رو در آغوش گرفته بود..
دیگری فقط می گفت یاابالفضل.. و بعد سکوت..
پیرزنی عرب اشک می ریخت و دست ناتوانش رو بالا آورده بود و التماس می کرد که طنابی به دستم ببندید.. التماس می کنم.. نیمی از بدنش فلج بود..
نگاهی به طنابها کردم که تا پنجره ادامه پیدا کرده بودن.. چقدر طناب بود!!!!!
و تلاقی چشمم با جمعیتی که اشکبار به این سمت نگاه می کردن..
و کسانی که عجزشون و نیاز خود  رو به نظاره نشسته بودن..

................


جوانی آرام نشسته بود.. و ویلچیری کنارش که حکایت از ناتوانی پاها می کرد.. و پدر و مادر در کنار او..
توجه م را جلب کرده بودند..
بعد از مدتی جوان به آهستگی گفت: " بابا پاشم بریم؟ "
پدر گفت: " نه پسرم.. صبر کن با ویلچر می برمت " ..

بعد از دقایقی، طناب را جمع کردند..
سلام و عرض ادب و تشکر..
و به راه افتادند..
و من فقط نگاه !


* عادت...!

* یقین! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 23:21  توسط ...  |