تبليغاتX
قبسی از طور -

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساعاتی بر زمین می گذشت، که پشت به خورشید کرده بود..

حالا تمام تلاش خورشید و از عمق جان سوختنش..

تمام وساطت ماه و با تمام وجود تابیدنش..

تمام تلاش ستاره ها و ...

 

موثر نبود..

بی فایده..

 

تاریک شد.. سرد سرد..

و باد سردی که تمام اقالیمش را در می نوردید..

 

پرندگان نغمه سرا خفتند و جغدها به نغمه سرایی.. و خفاشها به پرواز..

جنبیدن جانوران موذی در وجودش را حس می کرد.. رشد می کردند و تکثیر..

 

ساعتها گذشت و سردتر شد..

و سبزه ها مُردند.. و پرنده ها.. و...

 

پشت به خورشید کرده بود..

اما !!!

 

******** 

 

می دانی زمین!

کافیست تو، برگردی!

همه چیزدر تب و تاب توست..

ماه، ستاره ها، خورشید..

 

 

********

 

پشت به خورشید کرده بود و در ظلمت سایه اش، با سوسوی چراغ قوه ای، به دنبال گمشده اش می گشت !

اما..

سایه توست که عیان را در تاریکی گم می کند..

بین او و خورشید که نباشی، گمشده ای نیست !!!

 

 

********

 

اللّهم عجّل لولیک الفرج

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 18:52  توسط ...  |