بسم الله الرحمن الرحیم
ساعاتی بر زمین می گذشت، که پشت به خورشید کرده بود..
حالا تمام تلاش خورشید و از عمق جان سوختنش..
تمام وساطت ماه و با تمام وجود تابیدنش..
تمام تلاش ستاره ها و ...
موثر نبود..
بی فایده..
تاریک شد.. سرد سرد..
و باد سردی که تمام اقالیمش را در می نوردید..
پرندگان نغمه سرا خفتند و جغدها به نغمه سرایی.. و خفاشها به پرواز..
جنبیدن جانوران موذی در وجودش را حس می کرد.. رشد می کردند و تکثیر..
ساعتها گذشت و سردتر شد..
و سبزه ها مُردند.. و پرنده ها.. و...
پشت به خورشید کرده بود..
اما !!!
********
می دانی زمین!
کافیست تو، برگردی!
همه چیزدر تب و تاب توست..
ماه، ستاره ها، خورشید..
********
پشت به خورشید کرده بود و در ظلمت سایه اش، با سوسوی چراغ قوه ای، به دنبال گمشده اش می گشت !
سایه توست که عیان را در تاریکی گم می کند..
بین او و خورشید که نباشی، گمشده ای نیست !!!
********
اللّهم عجّل لولیک الفرج