بسم الله الرحمن الرحیم
هم سفریم.. کنار هم نشستیم.. ماشین داره با سرعت حرکت می کنه و برای مدتی هرکدوم مسیر خودمونو با چشم دنبال می کنیم.. بالاخره شروع می کنه به حرف زدن..
: دوباره می خوای بری؟! اونجا چی هست که هرسال راه می افتی می ری؟! یه دفعه بسه دیگه.. چندبار؟! چند دفعه؟! ...
راست می گه.. اونجا پر از توقفه.. توقف هزاران زمان.. هزاران نفر.. هزاران نفری که چندین بار دیدمشون و کسی هم بهشون اضافه نشده.. همون جمع تکراری ثابت شده در هزاران زمان..
نه آدم جدیدی.. نه منظره جذابی.. نه هوای خوبی..
چقدر تفاوت نگاه! چقدر اختلاف سلیقه! چقدر نمی فهممت!
همون آدما! اما هربارجدیدتر.. همون منظره ها! اما هربارجذابتر.. همون هوای غبارآلود! اما هربار رقیق تر.. یه لطافت دوست داشتنی.. یه آرامش عجیب..
چقدر از هم دوریم! حتی وقتی کنار هم نشستیم..
چقدر از هم بیگانه ایم!
چشام انگیزه ای واسه برگشتن و نگاه کردن به این همه بیگانگی نداره.. و هیچ انگیزه ای برای جواب!!!
*************
دستی آمد.. قبضه ای خاک ..
و پیکری گلین.. چیزی سیاه و بدبو.. خشک خشک.. همچون سفال.. سالهاست که بر روی زمین مانده ام.. بی حرکت..
لبهایی گشوده می شود.. نفخه ای.. نسیمی می وزد.. و گرمای چیزی که در تمام رگهایم جاری می شود.. و حیات که به تمام ذرات وجودم سرایت می کند..
*************
هنوز دقایقی مانده..
امروز قبله خود و دیگران را با حضور سنگ مزاری، در جایی که دیروز نمی فهمیدم چرا، یافته ام..
امروز نمازم را در کنار مزار خوانده ام و دیگران نیز..
و حالا در کنار هزاران مزار.. بدون سنگ.. بدون پیکر.. همگی زنده اند.. عند ربهم یرزقون..
کنده از گذشته و نرسیده به آینده..
لحظه ای برزخ.. بی زمان..
لحظه ای به وسعت میلیاردها لحظه.. لحظه ای به وسعت تمام لحظات عمرم.. لحظه ای نگاه.. لحظه ای فکر..
دفتررا ورق می زنم.. عجیب دفتری! از قانون شارل گیلوساک تا دروس علم اصول.. از فلسفه تا تاریخ سیاسی.. ازداستان تا وهابیت برسر دوراهی.. اما اینها گره ای از گره هایم باز نمی کند.. حالا می فهمم همگن و ناهمگن را.. کاش بهینه سازی را عمل کرده بودم..
اما آنچه هست حالاست.. نه گذشته.. نه آینده.. هرچه هست همین برزخ است..
و بالاخره اولین جنبش نارنج در تنگ بلورین آب..
و بالاخره نفخه دوباره درکالبد خالی از روح یک گوی بزرگ مملو ازپیکرهای خشک بی تحرک..
و بالاخره صدای تیک تاک ساعت و جریانی و حرکتی..
... فاَکثِروا ذِکرَ النُشور..
*************
فرمودند خداوند شیعیان ما را از باقی گل ما آفرید..
من هم وطن پرستم.. اما وطنم ما بقی گل توست..
وطنم هرجاست که معطر به عطروجود توست!!!
اللّهم عجّل لولیک الفرج