بسم الله الرحمن الرحیم
انشاء الله این ایام نایب الزیاره ایم.. عرفه التماس دعا.. از همه دوستان!
یک اربعین تا...
و واعدنا موسی ثلاثین لیله..
و اتممناها بعشر..
فتمّ میقات ربه اربعین لیله..
موسی هم مدعوّ روز تو بود نه؟!
..........
نه در من جرآت پرسش بود و نه در او جرآت توضیح.. از بین بچه ها منو صدا زده بود تا برم حاضر شم.. قلبم تند تند می زد.. کوبیده شدنش به قفسه سینه م خوب یادمه.. و لرزشش.. خب آماده نبودم.. یعنی نمی فهمیدم، درک نمی کردم که یعنی چی که دیگه نباید باشی! الان هستی و شاید چند لحظه بعد... !!! تمام مسیر در این ابهام گذشت.. قدّ... ! شاید... ! تمام مسیر صدای قلبم نذاشت سوالم به نتیجه برسه.. خسته شد.. انقدر که...
جسمت بی رمق بود.. توو پاهام توان بالا اومدن از پله ها نبود..
نفس می کشیدی.. نفسم تنگ بود..
نفست صدای خس خس داشت.. ریه م می سوخت..
نگاهت توو تک تک سلولهام رسوخ می کرد.. اما! با من نبودی.. !!!
روبروت نشسته بودم.. در گنگ ترین و گویا ترین لحظات عمرم..
" فلَولا اِذا بَلغَتِ الحُلقُوم.. و اَنتم حینَئِذ تَنظُرون.. و نَحنُ اَقربُ اَِلیهِ مِنکُم ولکِن لاتُبصِرون.."
داشتم می دیدم که می بینیش و نمی بینمش..
نگاهم از چشمات معطوف رگ گردنت شد.. خوب می دیدمش.. برجسته بود و می تپید.. "و نَحنُ اَقربُ الیه مِن حَبلِ الورید.."
حجمشو هنوز هم زیر انگشتام حس می کنم..
قفسه سینه ت به شدت بالا و پائین می شد.. و می دیدم.. " اَن الله یَحولُ بینَ المرءِ و قَلبه.."
او بین تو و قلبت مستقر بود!
وجایی برای من نبود..
و می دیدم که با من نیستی..
و داشتم تجربه می کردم.. و داشتم حسش می کردم.. در تو.. با تو..
...
و اینهمه در من نمی گنجید..
پشت نگاه خیسم نشسته بودی و تصویرت در مقابلم تار می شد.. وقتی خودمو فهمیدم، دیگه نبودی..
" وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.."
و دیگه برگشتی به لحظه قبل...!!!
زمان!!!
**************
سرش سرخ شده بود.. گفتم: درد داری؟ چیزی نگفت.. چشمای بسته شو باز کرد و وزن نگاه عمیقش... خاطرات سنگینم تکرار شد.. لرزش شدید قلبم و حرارت چیزی که صورتمو گرم کرد.. دستمو نزدیک سرش بردم.. از فکر اینکه سرشو لمس کنم بدنش لرزید.. بغض گلومو می فشرد.. گفتم: آخه چرا حرفی نمی زنی.. خب چیزی بگو.. بگو آخ.. بگو درد دارم.. بگو داروهامو بیار.. اشکاش چکید و لبخند زد..
نیمکره چپ رو فراگرفته بود و پل مغزی و مخچه رو درگیر کرده بود و وارد نیمکره راست شده بود.. می گفتن تا به حال شبیه اش رو ندیدیم..
اما چرا هیچ وقت آخ هم نمی گفت؟!!!
چقدر شبیه هم بودید..
شکل سکوت..
و نگاهی سنگین..
و..
نگاه به ساعت کرد.. 4.. گفت: چیزی تا اذان نمونده.. گفتم ختم جلسه؟ گفت: ختم این جلسه!
7 ساعت بحث سنگین و جدی..
و حالا دو ماه بعد بود..
و دو ماه فرصت..
همین!
زمان!!!
**************
می گفت: وقتی میشه دید، چرا امروز نه و فردا؟!!!
"... فکَشَفنا عَنکَ غِطائَک فَبصَرُکَ الیومَ حَدید.. "
مرگ یکی از عجیب ترین مخلوقاته.. خیلی عجیب.. لحظات آخره و روبروی فرد نشستی و او می بینه و تو نمی بینی!!! و می بینی که نمی بینی.. و فقط بهت رو در چهره او می بینی.. از چیزهایی که می بینه.. و تو نمی بینی.. و شاید از تو!!! " فکشفنا عنک غطائک.. " کشفی که با دست قدرت قادری محقق شده که گریزی از دیدن نیست..
یا خود ببین و یا ما تو را به دیدن واخواهیم داشت..!
اَنتُم لَنا فَرَط و اِنّا بِکُم اِن شاءَ اللهِ لاحِقون..
اللهم عجل لولیک الفرج