شعر از "راضیه فراهانی"
من از تویی، که همیشه، هزارها گِله دارم
نگاه کردم و دیدم، چقدر فاصله دارم!!!
چقدر جمعه گذشته، از آن زمان که تو رفتی
چه ندبه ها که، نخواندند شیعیان، که تو رفتی
کجاست منتظر تو؟! چه انتظار عجیبی!
تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی!
عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردیم، دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستم! چه کوششی ؟! چه وفایی ؟!
فقط نشستم و گفتم: "خدا کند که بیایی" !!!
*****
اللهم عجّل لولیک الفرج!
صدای چِکّه اب رو می شنوم.. کوچیک و کوچیکتر شدن قالب یخ رو می بینم.. بازهم حکایت یخ فروش!
کمی شتاب!
*****
روز خاکسپاریت متولد شدم، شایدم برعکس.. خب یازده روز منتظر بودی!
بعضیا روز تولد من یادشونه بخاطر خاکسپاری تو و بعضیا هم برعکس!
اما مهم اینه که اگرچه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم، میشناسمت؛ با هم متولد شدیم.. من اینجا، تو
اونجا.. و مهم اینه که روزشمار زندگیم، رو سنگ مزارت حک شده! شمارش معکوس!!!
هربار که رقم رو می خونم، بزرگ شدن از دست رفته رو می بینم و کوچیک شدن باقیمونده نامعلوم!
امیدوارم که معنی این، همون یک قدم به سمت تو باشه... همون:
"انتم لَنا فَرَط، وَ اِنّا بِکُم اِن شاء اللهِ لاحِقون! " شما از ما سبقت گرفتید.. و ما ان شاء الله، به شما
ملحق خواهیم شد.. " اللهم ارزقنا.."
*****
کاش میشد فهمید، می ارزید یازده روز منتظر بمونی؟!!!!!
*****
خبر اوردن که داوود شهید شده... هیچی نگفت! گفتن: پسرت!!!
اروم گفت: داوود شهید نمیشه! نگاهش به اتاق خیره موند... زیر لب گفت: محمّدم...
محمد توو اتاق نشسته بود و داشت مشق شب می نوشت!
*****
" وَسلامٌ عَلیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَموتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّآ " مریم- ۱۵
*****
اللهم عجّل لولیک الفرج!