وجودشو حس می کردم؛ سنگینی نگاهشو..
جای پاشو میدیدم؛ اثر انگشتاشو..
حسّم به برهان تثبیت شد!
اله بود؛ یگانه اله!
خالق بود؛ یکتا خالق!
مالک بود.. رَبّ بود.. رَبّ حکیم بود.. کار عبث نمی کرد!
خلق کرد؛ هدایت کرد؛ تکوینی و تشریعی!
پس رسول آمد؛ وَلیّ آمد؛ وصیّ بعد از نبیّ..
سلسله را تا به امروز دنبال کردم.. چون هنوز رَبّ من حکیم است!
تا ولایت.. تا ولایت مطلقه فقیه!
امروز همه چیز را در این مدار می بینم؛ در این مسیر..
چرا که یقین دارم به کلامش که:
" اَفَحَسِبتُم اَنّما خَلَقناکُم عَبَثآ و اَنَّکُم اِلَینا لاتُرجَعون" !!!
(مومنون- 115)
**************
![]()
![]()
![]()
میلاد مبارک
بالاخره دنیاست دیگه.. دار تزاحم.. واقع بین که باشی راحت می بخشی..
و سهم این ایام ما هم لطفا محفوظ! اللهم ارزقنا
**************
اللهم عجل لولیک الفرج
پست این مکان
پس از بیعت چندین و چند باره ام با رهبرم
امام خامنه ای
ثبت خواهد شد...
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
سخت بود..
بزرگ بود و سنگین بود و... سخت
و شايد سهمگين..
و خارج از توان من!
جزم کردم تمام عزمم را
با تمام قوا...
اما..
اما لحظه لحظه آرزو می کردم " کاش کسی، مانعي... " ..
از چانه مي چكيد قطرات عرق پيشاني ..
و تک تک مفصل هایم را..
و ستون فقراتم را..
و عضلاتم را..
و تمام ذراتم را..
پيروزمندانه درمي نورديد..
درد
و دلم همچنان بي قرار..
و سرانجام چرخيد
چرخي كه ابتدا از روي من گذشت!!!
* "... لها ما كَسبَت و عليها مَااكتَسَبت.. " انتخاب عجيبيست انتخاب آنچه عليه توست و سخت و طاقت فرسا!
* ربنا لاتُزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا
اللهم عجّل لولیک الفرج
حرارت نون های تازه و داغ حواسمو مشغول پوست دستم کرده بود که.. متوجه پیرزنی در مقابلم شدم..
گفت: مادر جون از همین جا خریدی!
گفتم: بله عزیز جان..
گفت: نونوایی شلوغ بود؟
گفتم: نه عزیز جان..
گفتم: چندتا نون می خواید بخرید؟
گفت: زیاد نمی خوام.. یکی دو تا..
گفتم: بفرمایید..
گفت: نه..
گفتم: بگیرم براتون؟
گفت: نه..
گفتم: تعارف می کنید؟
گفت: نه.. خسته ای مادر جون.. برو خونه..
و من رفتم! آمدم یعنی!
...
گفت: نونوایی شلوغ بود؟
گفتم: چندتا نون می خواید؟
گفت: زیاد نمی خوام.. یکی دو تا..
گفتم: خونه تون کجاست؟
گفت: همین نزدیکیا..
گفتم: بریم.. باهاتون میام
گفت: آخه..
گفتم: برا شما خریدم.. بریم.. داغه..
گفت: آخه خسته ای!
گفتم: لب تر کنید در رفته..
گفت: پیر شی مادر جون..
...
به خونه رسیدم.. هنوز نونا داغ بودن اما این بار حواسم به جای پوست دستم مشغول پیرزن بود که شاید با انتخاب دقیق تر کلمات، الان مجبور نبود توو صف نونوایی وایسته و ذهن منم مشغولش..
...
به خونه رسیدم.. هنوز نونا داغ بودن اما این بار حواسم به جای پوست دستم مشغول لبخند رضایت پیرزن بود که با انتخاب صحیح تر کلمات، مجبور نشده بود توو صف نونوایی وایسته..
فقط دو پایان از...
همیشه در حال انتخابیم.. جبرِ اختیار..
و در این صفحه شطرنج حسن و سوء انتخاب در تک تک آنات، سرباز را وزیر می کند و یا کیش و مات..
شاید این تمامی حرفی بود که تقدیر نگذاشت بگویم..
اللهم عجّل لولیک الفرج
بالاخره ربیع شد..
![]()
![]()
![]()
********
جسمت را از خاک باز ستاندم.. کارها داشتم...
نه!!! من که داشتم مي رفتم.. حس کردم.. چیزی را.. دست تو را بالای سرم!
من که داشتم می رفتم!
تو آمدی!
عبور می کردی و ابر رحمتت بر سرم باریدن گرفت..
رسول بودی.. پیک رحمت..
و من...!
احرام بستم..
طواف.. نماز.. زیارت..
باریدم.. بوسیدم.. بر دیده نهادم..
و تقدیم به خاک کردم..
چند تكه استخوان!
و خودم..
آنچه با تو تطهیر کرده بودم..
حالا نفس می کشم!
********
کعبه بودی..
برای همه..
و هر کس به شکلی عبادتت می کرد.. کسی با طواف و نماز و زیارت و کسی به سوت و کف!!!
به جانت قسم.. مقدس ترین واژه ام!
به وزیدنت نیازمندم..
به دمیدنت در کالبد بی جانم..
به رستاخیز..
اللهم عجل لولیک الفرج
عزیزی عزیز برای مصریان متولد شد.. روزی که یوسف کنعان به دست برادران به چاه افتاد..
*قدم به قدم جای پای توحید رو در احسن القصص قرآن نمیشه ندید!!! هو الظاهر.. شاهکار نویسنده کارگردان..!!!
*استاد می فرمود سعی کنید شما نردبان رشد کسی نشید.. با بدیتون.. اون که ازش ادب بیاموزند!!!
*البته قصد ما تغییر پست پس از بازسازی غزه بود.. بالاخره باید جنایتکار مسئولیت جنایاتشو بپذیره و جبران کنه.. اما دریغ از این دنیای کم وسع.. برای فجایع حد و مرزی نیست و برای جبران قابلیت!!!
*کافیست نوح از خدا بخواهد.. دنیا برهم خواهد خورد.. تمام دنیا را طوفان فرا خواهد گرفت و زمین غرق خواهد شد.. عجیب صبریست.. !
* "وَ اصبِر لِحُکم ربِّکَ فاِنَّک بِاَعیُنِنا و سبِّح بِحَمدِ ربِّکَ حینَ تَقوم" .. (طور-۴۸)
*فقط به خاطر تان!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
انا لله وانا الیه راجعون
غزه.. غزه.. غزه..
زن.. مرد.. پیر.. جوان.. و کودک..
تحریم.. محاصره.. بمب.. و موشک..
غزه در آتش..
غزه در خون..
اینجا محرم است می بینی!
خونم به سرخ ترین خون تاریخ می پیوندد..
اینجا محرم است می بینی!
و من در امتداد سرخ ترین خون تاریخم..
اینجا محرم است می بینی!
ابرهه ای و من سنگ ریزه به دست.. و تو می ترسی..
اینجا محرم است می بینی!
و صدای خرد شدن استخوانهایت را می شنوم و آخرین تقلای پستت برای نجات! و دندان کشیدنت.. و وحشیانه تاختن و دریدنت.. و تو رذلی و حقیر..
و چقدر احمقی که مرا از پیوستن به خدای خویش می هراسانی..
و چه احمقی که مرا از شهادت..
و چه احمقی که مرا از پیوستن به نجیب ترین خلق عالم..
سنت الهیست که نابود خواهی شد.. و لن تجد لسنت الله تبدیلا..
سنت الهیست که آتش از جسم پستت کام خواهد برد.. و لن تجد لسنت الله تحویلا..
و سهم تو از کشتار من بیداریست.. بیداری من..
و سهم تو از کشتار من انتفاضه ست.. انتفاضه من..
و سهم تو از کشتار من سنگ ریزه است.. و نابودی تو..
سلام غزه..
درود بر استقامتت..
درود بر صلابتت..
و نفرین بر حقیرترین مدعیان حمایتت..
و سگهای عرب هم پیمان گرگهای رذل، کام از جام نجاسات می گیرند و زوزه کشان پایکوبی می کنند.. برای پیروزی..
و من می خندم به اینهمه حماقت!!!
سلام غزه..
شهر ما سیاه پوش شده.. تمام سرزمین ما..
در عزای آزاده ترین انسان تاریخ..
و در سوگ تو..
سلام غزه..
و درود بر استقامتت..
و درود بر آزادگی و رشادتت..
اللهم عجل لولیک الفرج
دهان به ناسزا بازکرده بود و به بنا و بنا کننده ش ناسزا می گفت..
حین حرکت کورمالش با چیزی که دلیل وجودش و حضورش رو نمی فهمید برخورد کرده بود..
و نمی فهمید چون خواسته بود که نفهمه..
و بنا بسیار زیبا بود.. و مجلل.. و آراسته به فاخرترین اسباب.. و مملو از انواع ماکول و مشروب و ملبوس..
و همه چیز در کمال تناسب بود.. و تمام مایحتاج اهلش پیش بینی شده و مهیا بود..
و همه چیز در حسن تدبیر..
کورمال وارد شد و مدام به چپ و راست جولان داد..
نه زیبایی بنا رو می دید و نه زیبایی تدبیر جاری در اون رو..
و...
اللهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
انشاء الله این ایام نایب الزیاره ایم.. عرفه التماس دعا.. از همه دوستان!
یک اربعین تا...
و واعدنا موسی ثلاثین لیله..
و اتممناها بعشر..
فتمّ میقات ربه اربعین لیله..
موسی هم مدعوّ روز تو بود نه؟!
..........
نه در من جرآت پرسش بود و نه در او جرآت توضیح.. از بین بچه ها منو صدا زده بود تا برم حاضر شم.. قلبم تند تند می زد.. کوبیده شدنش به قفسه سینه م خوب یادمه.. و لرزشش.. خب آماده نبودم.. یعنی نمی فهمیدم، درک نمی کردم که یعنی چی که دیگه نباید باشی! الان هستی و شاید چند لحظه بعد... !!! تمام مسیر در این ابهام گذشت.. قدّ... ! شاید... ! تمام مسیر صدای قلبم نذاشت سوالم به نتیجه برسه.. خسته شد.. انقدر که...
جسمت بی رمق بود.. توو پاهام توان بالا اومدن از پله ها نبود..
نفس می کشیدی.. نفسم تنگ بود..
نفست صدای خس خس داشت.. ریه م می سوخت..
نگاهت توو تک تک سلولهام رسوخ می کرد.. اما! با من نبودی.. !!!
روبروت نشسته بودم.. در گنگ ترین و گویا ترین لحظات عمرم..
" فلَولا اِذا بَلغَتِ الحُلقُوم.. و اَنتم حینَئِذ تَنظُرون.. و نَحنُ اَقربُ اَِلیهِ مِنکُم ولکِن لاتُبصِرون.."
داشتم می دیدم که می بینیش و نمی بینمش..
نگاهم از چشمات معطوف رگ گردنت شد.. خوب می دیدمش.. برجسته بود و می تپید.. "و نَحنُ اَقربُ الیه مِن حَبلِ الورید.."
حجمشو هنوز هم زیر انگشتام حس می کنم..
قفسه سینه ت به شدت بالا و پائین می شد.. و می دیدم.. " اَن الله یَحولُ بینَ المرءِ و قَلبه.."
او بین تو و قلبت مستقر بود!
وجایی برای من نبود..
و می دیدم که با من نیستی..
و داشتم تجربه می کردم.. و داشتم حسش می کردم.. در تو.. با تو..
...
و اینهمه در من نمی گنجید..
پشت نگاه خیسم نشسته بودی و تصویرت در مقابلم تار می شد.. وقتی خودمو فهمیدم، دیگه نبودی..
" وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.."
و دیگه برگشتی به لحظه قبل...!!!
زمان!!!
**************
سرش سرخ شده بود.. گفتم: درد داری؟ چیزی نگفت.. چشمای بسته شو باز کرد و وزن نگاه عمیقش... خاطرات سنگینم تکرار شد.. لرزش شدید قلبم و حرارت چیزی که صورتمو گرم کرد.. دستمو نزدیک سرش بردم.. از فکر اینکه سرشو لمس کنم بدنش لرزید.. بغض گلومو می فشرد.. گفتم: آخه چرا حرفی نمی زنی.. خب چیزی بگو.. بگو آخ.. بگو درد دارم.. بگو داروهامو بیار.. اشکاش چکید و لبخند زد..
نیمکره چپ رو فراگرفته بود و پل مغزی و مخچه رو درگیر کرده بود و وارد نیمکره راست شده بود.. می گفتن تا به حال شبیه اش رو ندیدیم..
اما چرا هیچ وقت آخ هم نمی گفت؟!!!
چقدر شبیه هم بودید..
شکل سکوت..
و نگاهی سنگین..
و..
نگاه به ساعت کرد.. 4.. گفت: چیزی تا اذان نمونده.. گفتم ختم جلسه؟ گفت: ختم این جلسه!
7 ساعت بحث سنگین و جدی..
و حالا دو ماه بعد بود..
و دو ماه فرصت..
همین!
زمان!!!
**************
می گفت: وقتی میشه دید، چرا امروز نه و فردا؟!!!
"... فکَشَفنا عَنکَ غِطائَک فَبصَرُکَ الیومَ حَدید.. "
مرگ یکی از عجیب ترین مخلوقاته.. خیلی عجیب.. لحظات آخره و روبروی فرد نشستی و او می بینه و تو نمی بینی!!! و می بینی که نمی بینی.. و فقط بهت رو در چهره او می بینی.. از چیزهایی که می بینه.. و تو نمی بینی.. و شاید از تو!!! " فکشفنا عنک غطائک.. " کشفی که با دست قدرت قادری محقق شده که گریزی از دیدن نیست..
یا خود ببین و یا ما تو را به دیدن واخواهیم داشت..!
اَنتُم لَنا فَرَط و اِنّا بِکُم اِن شاءَ اللهِ لاحِقون..
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
میلاد مبارک!
![]()
********
۷۲ شب تا...
کاروان می رود؛ آهسته آهسته..
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
سرم تکیه به شیشه اتوبوس داشت و چشمم بی هدف می دید.. ذهنم مشغول کار خودش بود و همه حواسم معطوف به ذهنم..
ایستگاه اول بود و طبق معمول ایستگاههای اول...!!! 5 دقیقه.. 10.. 15 .. 20 !!! و بایدی مضحک که دستور کشتار وقتمو صادر کرده بود..
نفهمیدم چی شد که در گذر اونهمه آدم از قاب نگاهم متوجه حضورش شدم.. شاید دلیل ذهنم تفاوتش بود.. یا کیف رنگ پریده و به ظاهر سنگینی بود که به گردنش آویخته بود.. یا لباسای مندرس و نامانوسش.. یا..
جوانی بیست و یکی دو ساله با اندامی دفرمه.. دستانی کم توان.. بسیار لاغر با عینکی ته استکانی، و زبانی نیمه گنگ و همراه با لکنت شدید..
خیلی سخت از پله ها بالا اومد.. صدای نفس هاشو می شد از اونهمه سروصدا تفکیک کرد..
طبق معمولِ همچین شرایطی، برای سنگینی نکردن نگاهم و احترام به شخصیت انسانی معلول، تغییر حالتی ندادم.. در چهره یا عکس العمل.. اما حالا دیگه جوان نقطه تمرکز حواسم شده بود..
دقایقی مشغول خودش و کیفش و محتویات درون کیفش بود..
بعد خودشو جمع و جور کرد.. حالا آویزون بودن کیف از گردنش دلیل دیگه ای هم پیدا کرده بود.. جعبه ای پر از بسته های کوچک و مرتب رو سوارش کرده بود و با دستش مانع افتادنش شده بود.. بدون بروز حرکت و اشاره و صوتی دال بر فروش آنچه در دست داشت.. و تفهیم پاسخ اولین سوال: بسته ای "صد تومان" .. آدامس..
زمزمه ها شروع شد.. عکس العمل های ناشی از دریافت های سنسورها از صوت و تصویر.. و تحریک پایانه احساس.. و بازخوردهای همه جور!
و... !!!
*****
: ...؟ >>>( چنتا می خوای)
یدونه..
: ... >>>( "صد تومان" )
بفرما..
: ... >>>( بردار)
و در پایان اشاره ای به نشانه تشکر!
*****
و اولین و دم دست ترین عکس العمل!!!
*****
پیرزن، اشک حلقه زده در چشماشو پاک کرد و صدا زد: " پسرم بیا" ..
جوان آمد..
در دست لرزان پیرزن اسکناسی سبز رنگ بود..
سرش رو انقدر خم کرد که اسکناس در فاصله چندسانتی متری قاب عینک کائوچوش قرار بگیره و بعد تشخیص مبلغ!
جعبه آدامس رو در مقابل پیرزن گرفت: " بردار" ..
پیرزن گفت: " آدامس نمی خوام.. مال خودت" ..
جوان انگار که متوجه منظور پیرزن نشده باشه، دوباره اشاره کرد: " بردار" ..
و با تکرار پیرزن که " آدامس نمی خوام" جوان که گویی خرد شده بود، ملتهب و با صورتی سرخ و زبانی گرفته تر از قبل به سختی فهموند که یا آدامس بردار و یا پولتو پس بگیر.. من پول الکی(!) نمی خوام..
و پیرزن منقلب تر از قبل ده تا آدامس برداشت و آروم سرشو برگردوند.. و ادامه لرزش شانه هاش ..
چشمام نگاه می کرد و طنین صدای جلسه دیروز در گوشم پیچیده بود.. و ذهنم مشغول تر از مشغول!
غلیان برای تجسم این معنا خیلی کم بود.. خیلی کم بود..
" دوشیزه بیست و یکی دوساله و وام خیلی ده ها میلیون "صد تومان"ی بلاعوض و کشتی تفریحی " !!!
...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
چقدر دلم برای خالی شدن تنگ شده..
ما را زما بگیر و...
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
ما را زما بگیر و خودت را به ما بده...
ما را زما بگیر و ..
بگیر و...
...
**************
انتَ مع مَن اَحبّ...!
...
بسیار شنیده ای.. بسیار شنیده ایم:
هل الدّین الا الحُبّ؟!!!
اما نشنیدم سخنی از مقدمه به میان آوری.. به میان آورم که..
الدّین هو الحُبّ.. و الحُبُّ هو الدّین..
می بینی نتیجه را !!!
هل الدین الا الحب...
...
غنچه لبان شکرپاشش گشوده شد و شهد کلام بارید...
قدر تو معشوق توست!
به اندازه معشوقت می ارزی!..
و انتَ مع من اَحبّ..
دین تو محبوب توست.. محبوب تو دین توست..
...
و معشوق تو؟!!!
و معشوق من؟!!!
...
**************
سالهاست که عقربه قبله نمای قلبم، جز تو را نشان می دهد..
ای آنکه از فرط ظهور ناشناخته ای..
می بینی!
ماهی ام..
آخرین کسی که آب را خواهد شناخت..
**************
...
**************
شاه کلید، تنظیم نظام محبتیست..
الحب فی الله فریضه!
البغض فی الله فریضه!
فریضه ! .. واجب ! .. فی ! ..
**************
*روزها در انتظار ولادتت بودم.. و لحظه ولادتت در پوست نمی گنجیدم.. و شبی که در هر سو، تو قاب نگاهم را پر می کردی.. و حالا...! جستجوی چشمان اندوهبارم برای یافتنت ناکام می ماند.. نحیف شدنت خداحافظی را به ارمغان آورده.. و بغض دل سر به هوای من که تازه با تو خو کرده بود..
اللهم عجل لولیک الفرج
ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم
گوش این طایفه آوا ز گدا نشنیده ست
میلاد مبارک!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جهان گل کرده یکتایی اوست
ندارد شخص تنها جز خیالات..
اهل اینجا نبودم
مال اینجا..
برای رفتن آمده بودم
گم شدم..
دریاب!
اللهم عجل لولیک الفرج.
...
لعلّکم تتّقون
...
**************
* علی حبّه.. فقط یک گام.. برایش.. همین!
* عَلَی حُبّه.. فقط یکبار.. فقط یک کار.. برایش.. همین!
* اینهمه آفتابگردان.. وَ اَشرَقَتِ الاَرضُ بِنورِ رَبِّها... دریاب !
* گفت: حوادث دیروز حالتو گرفت؟ .. برای فردا، به فکر امروزت باش!
* با اینهمه مدعی، چقدر تنهایی!!!
**************
به فضلش نایب الزیاره م.. و دعاگوی همه دوستان.. و مَن ظَلَمَنی و مَن ظَلمتُه(ها)..
حلال کنید
این ایام ویژه التماس دعا
االهم وفقنا لما تحب و ترضی..
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی سال بود که درخت سیب همینجا بود..
پاییز، زمستون، بهار ، تابستون..
به ثمر می نشست و میوه میداد و میوه ها سبز.. زرد (؟!).. سرخ (؟!).. چه اهمیتی داره!..
راه جدیدی از ادامه حیاتو پیش روو می گرفتن و ... و یک عامل و یک عکس العمل جدید..
......................
پای درخت نشسته بود.. خیلی روزا خیلیای دیگه هم این کارو می کردن..
نسیمی وزید..
سیبی از شاخه جدا شد..
و سقوط..
اما فقط یک نفر کشش رو دید.. جاذبه رو!
اما جاذبۀ چی؟
......................
" ... وَ إنَّ مِنها لَمَا یَهبِطُ مِن خَشیَةِ الله... "
(... و همانا پارهاى از آنها از خوف خدا فرو مىافتد ) 74- بقره
......................
حقیقیت و واقعیت دوتا شد..
و حقیقت زاویه نگاه او..
و ...
......................
سلام نیوتن!
اللهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
افضل اعمال این شب زیارت حضرت امیر المومنین علی علیه السلام است...!
برای حرف زدن از تو هیچ بهانه ی لازمه نیست!!!
که تویی!
بهانه، نه!
دلیل حرف زدنهایم ..
وقتی داشت از دوردست می اومد، تعجب کردم؛ از این که چکمه سیاهی به پا کرده.. هیچوقت این کارو نمی کرد!
نزدیک تر که شد..
خداوندا !
با قدوم مبارکت چه کرده اند؟!!!
.......................
دارم چیز دیگه ای رو می بینم..
دارم از چیز دیگه ای می گم..
نه بلوغ بشر که حالا لایق همچین نزولی شده..
که استقامت رسولی که مایه تحقق همچین ظرف نزولی شده..
.......................
چرا رجب مقدمه درک لیالی قدره؟
واقعآ می پرسی؟!
کمی فکر کن
13 ..
و 14 و 15.. انقدر روشن که توضیح اضافه لازم نیست..
ایام روشنی.. و روشن ترین ایام!
" .. وَ اَشرَقَتِ الارضُ بِنورِ رَبّها و وُضِعَ الکتاب.."
آفرین!
داری تشرف پیدا می کنی..
همین امشب..
و داری تشرف پیدا می کنی.. بازم همین امشب..
نه اشتباه نکن..
خدا مثل ما دیقه صد و بیست نیست.. اول امانتدار و بعد امانت.. تا حتی آخرین امانتدار ..
اول سیزده و بعد بیست و هفت و بعد پانزده و بعد... !!!
امشب اولین لیالی قدره
بعد قدر در قدر..
بیشترشو بگذر!
اَلحَمدُللهِ الّذی هَدانَا لِهذا و ما کُنّا لِنَهتَدیَ لَولا اَن هَدانَا الله..
.......................
اللهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
![]()
![]()
![]()
فرمود: "..لاتتبعوا خطوات الشیاطین.."
"خطوات" جمع "خطوه"ست.. خطوه یعنی footstep..
یعنی رد پا.. یعنی اثری که از پا، روی ساحل به جا می ماند!
فرمود لاتتبعوا!
یعنی پشت سر شیطان می روی..
یعنی شیاطین پیش روی تو می روند..
یعنی جای پایشان را باقی می گذارند..
یعنی تو جای پا را می بینی..
یعنی پا، جای پای شیاطین، می گذاری..
یعنی
همه، همه، همه...
به حکم فطرت،
به حکم پیامبر درون،
به حکم اتمام حجت،
به حکم پیامبر بیرون،
جای پای شیطان را
می بینند
و می شناسند
و...
یعنی...
همین!
..........................
خیلی اوقات حتی نمی شنوی گفتنش را:
" یادم، تو را فراموش " !
وقتی سحر بیدارت می کنه و پهلو به پهلو می شی و به زور خودتو می خوابونی..
وقتی از مقابل مسجد رد می شی و با هزار توجیه خودتو مجاب می کنی که نری..
وقتی پیغامش رو دیوار، رو زمین، توو یه کتاب زیست شناسی، از زبون یه کودک، ما بین حرفای یه استاد، ... و تو...
وقتی...
خوب که فکر می کنم می بینم انقدر بلند فریاد می زنه: یادم
که ازم و ازت پذیرفته نیست که بگم و بگی: مرا فراموش !!!
..........................
این شبا و روزا از اوقات استثنائی یادم هاست!
روشن روشن!
نکنه...
سهم ما فراموش نشه لطفآ..
و یادتون هستیم..
جمیعآ..
اللهم عجل لولیک الفرج!
بسم الله الرحمن الرحیم
فقه می خواندم
" ازاله نجاست از خانه خدا، واجب فوریست.."
یعنی
مشغول نماز واجبی؟!
خانه خدا آلوده به نجاستی شد..
نماز را بشکن
و مکان را تطهیر کن..
..................................................
نجاست چیه؟؟؟
هر چیز بی سنخیتی.. هر ناسازگاری..
هر آنچه با ریاضیات وجود تو مطابق نیست..(۱)
هو الذی خلق لکم، ما فی الارض جمیعآ..
همه آنچه در زمین است برای توست.. به خاطر تو..
حتی دانه شنی در دورترین بیابان زمین..
(۲)
و تو؟!!!
..................................................
القلب حرم الله..
یعنی
تطهیر قلب از هر نجاستی، واجب فوریست..
از هر چیز غیر الله..
(۱) جهان هستی مجموعه محیرالعقولی از قوانین ریاضیه.. با نظمی وحشتناک دقیق و پیچیده!
(۲) حتی یه پلانگتون میکروسکوپی توو عمق اقیانوس آرام!
چقدر از تو هیچ نمی دانم!
و از فرزند مولودت..
میلاد مبارک!
![]()
![]()
![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
بعضی مادرها، مادرند..
فرزندان هردو را دارند..
هم پدر، و هم مادر..
بعضی مادرها، پدر و مادرند..
فرزندان هیچیک را ندارند..
نه پدر، و نه مادر(!) ..
...
بسم الله الرحمن الرحیم
کنار پیاده رو چهارپایه ای گذاشته اند و در حال چراغانی..
عید است این روزها.. عید میلاد..
گلدان چیده اند و ...
پیاده رو قطع شده.. به احترام مسجد!
کالسکه به پشت عوارضی رسیده.. نگاهت مسیر می جوید..
تا لب بگشایی در آسمان است..
" نخیر، نی نی از خودمونه.. زحمتی نیست!"
نی نی با افتخار و مقتدرانه نگاه می کند..
کالسکه کم نی نیی دارای دندنه هواییست!
جوان ها مهلت تصمیم را از تو گرفته اند!!!
مانع بعدی..
**********
محله ما قدیمیست..
اما هنوز شبها بوی یاس می پیچد و صبح ها صدای گنجشک..
کوچه هایش فراخ نیست!
بافت محل بعضآ فرسوده ست..
اما هنوز مقرنس ها نمرده اند!
هنوز گیسوان کنار درب منزلها فشن نشده.. میکروبی!
اینجا کسی ژانر وحشت و اشمئزاز نیست..
نگاه به چهره ها آرامش بخش است.. لبخند را می بینی..
از کنار مغازه ها که می گذری نوای قرآن بلند است.. مست می شنوی..
مغازه زیادست.. اما تا اذان! موذن که می رسد، مغازه ای نیست.. دکان ها(!) همه تعطیل!
مسجد ما رونق دارد..
پیرمرد با پای خسته، نفس زنان می رسد..
جوان نیز..
".. نه حاج آقا! اول شما بفرمایید..
پیر شی! "
پیر پخته ست.. بزرگ است و عزیز.. موی سفید نور دارد.. نور الهی.. و احترام نیز..
**********
پیرزن عصا به دست، با مشقت پای خود را به پله اول می رساند..
برای رسیدن به پله، خود را پرتاب کرده..
با پاهای خسته سخت می ایستاد.. و نفس نفس می زند..
حیف که آنقدر شلوغ نیست که در ازدحام گم شود..
چشمان جوانها برای ندیدنش به زحمت افتاده..
نگاه نیازمندش را از جمع مخفی می کند.. می چرخد و پشت به جمع می ایستد..
اولین ایستگاه پیاده می شود..
نشد! حیف به مقصد نرسید!!!
**********
مگر تا محله ما چقدر فاصله ست؟!
کاش همه شهرهمه محله ما بود!
خوب دقت کن ببین چی دارم می گم..
صادقانه جواب بده!
فرض:
کسی هست که دماغی به وسعت این گوش تا اون گوش رو صورتشه.. دو تا چشم بسیار زیبا هم داره..
سوال:
1. داری توو خیابون راه می ری.. آدم فرضمون جلوت سبز می شه..
اولین چیزی که می بینی چیه؟؟؟ (فقط یک کلمه)
: ..........
نکته:
خیلی آدم اخلاقیی باشی سعی می کنی نخندی.. اما توو دلت دلی از عزا درمیاری!!!
2. اون آدم خودتی.. صبح از خواب بلند می شی می ری جلو آیینه..
اولین چیزی که می بینی چیه؟؟؟(فقط یک کلمه)
: ..........
نکته:
تردید نکن که دماغ گرام نیست!!!
همین.!
اللهم عجل لولیک الفرج
من یه چیزی بگم؟
خب بگو..
بگممممم..
آره خب بگو...!
آخه...
نه نمی گم..
اَ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َ َح!.. بگو دیگه..!
هیچّییییی..
می خواستم بگم شده تا حالا دو کیلو تخمه بخرید و پای رادیو بشینید..
!!!!!!!
....................
رادیو..
موج اف ام..
شبکه جوان!!!
احسنت به اینهمه شور و شعور و ذکاوت و روشنگری و دل سوزی و هیجان و حرکت و رشد و پیشرفت و ...
وااااااااااااای خدای من!!!
اصلآ زبونم بند اومده..
تمام لودگی مجریا و حقارت برنامه یه طرف..
فقط تصور کردم کسی این کارو انجام بده!
یک جوان!!!
نمی فهمم واقعآ جوون رو... ؟؟؟؟؟!!!!!
نمی دونم..
می گفت واسه یه سکانس از مجموعه مون، به یه نابازیگر احتیاج داشتیم که دو دقیقه، برامون بازی کنه..
گفتن بین کسایی که بیکارند(!) و حقوق بگیر بیمه، بگردید.. بین اونا شاید پیدا بشه..
گشتیم و کسی رو پیدا کردیم و توجیه ش کردیم و پذیرفت..
گفت: منتظر چیزی هستیم؟! من آماده م. شروع کنیم.
گفتیم: الااااااان کهههههه نهههههه!.. بعدنننننننن..
گفت: کِی؟
گفتیم: بریم ایران برگردیم، بعد..
گفت: کِی؟
گفتیم: مممممممم، مثلآ دو ماه دیگه..
گفت: کِی؟
گفتیم: ممممممم، مثلآ هفته دوم مارس..
گفت: کِی؟
گفتیم: ممممممم، مثلآ سه شنبه..
گفت: کِی؟
گفتیم: مممممم، مثلآ ساعت سه..
گفت: متاسفم!
وقت شنا دارم.
همین.!
اللهم عجّل لولیک الفرج.
بازهم کلاس درس..
تا به حال می اندیشیدم که انسانها دو دسته اند:
زنده و مرده.. عمودی و افقی..
چه عجیب بود، زاویه نگاه تو !
- شاید هم زاویه نگاه من!!! -
مرده ها دو دسته اند: عمودی و افقی!!!
زنده ها فقط مومنانند.. عمودی یا افقی..
.................
می فرمود:
من بیدارم و آنگاه که می خوابم، قلبم بیدار است..
ما درخواب، بیداریم و شما در بیداری، خواب.. !
" الناسُ نیام.. " !
مردم خودِ خواب اند.. خودِ غفلت..
مردم خوابند و آنگاه که می خوابند، خواب روی خوابند.. !!!
" مَنامُکم بالّیلِ و النَّهار.. " !
.................
کاتب دو کتاب نگاشت: تکوین و تشریع..
در کتاب تشریع نوشت:
" آنگونه بخوان که من نوشتم.. آنگونه ببین که من نوشتم..
نگاهت را اصلاح کن.. از این طریق.. "
کتاب را در دوبخش نوشت.. زاویه نگاه خود و چگونگی اصلاح نگاه تو..
تمام هادیان آمدند که به تو خواندن بیاموزند.. دیدن..
خواندن کتاب تکوین.. خواندن خود، در کتاب تکوین.. !
.................
چقدر خوانندگان کتاب تشریع کم اند! غریبند.. گمنامند.. متفاوتند!
خوانندگان کتاب تشریع میزانند.. حیّ اند.. متفاوتند...
.................
می گویند حیّ، علم و قدرت دارد.. نه وهمی!!!
چقدر زنده ای؟!!!
.................
اللهم عجل لولیک الفرج
* نفس را خلق کرد.. فرمود: بگو " تو .. تو " ... گفت: " من .. من " !!!
........................
عجیب خطایی کردم..
آنگاه که تو را غایب انگاشتم و خود را حاضر!!!
غایب تر از من! که بود؟!
در مقابل تو، گناهی بزرگتر از "من" نبود...
........................
ممکن را آینه آفریدی..
به آینه خاصیت پذیرش ظهور دادی..
هرچه بود تو بودی..
ممکن که بود؟!
من که بودم؟!
........................
آینه آیه بود..
آیه انگشت اشاره بود به سوی او..
در آیه مانده ای؟!
ته درّه ای..
آیه می گفت "بپیچ" !!!
........................
وارد زیارتگاه شده ای.. مبهوت اینهمه زیبایی.. این همه جلوه..
اما همه آینه شکسته ست..
خودی در آن نیست جز قطعه قطعه..
هرچه جلوه هست، اوست..
* اَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ الله..
........................
ظاهر، اوست.. او، ظاهر است..
غیر از او چه می بینی؟!
چطور او را نمی بینی؟!
* هو الظّاهر..
...
اللّهم عجّل لولیک الفرج..
نامه ای به یک کودک آواره..
سالهاست برایت نامه می نویسم..
بارها نوشته ام..
اما در پاسخم، دریغ از جمله ای ..
شکوه ای نیست..
![]()
نامه ای به یک کودک آواره..
به کدام نشانی؟! کدام خانه؟! کدام کودک؟!
امروز کودکان آواره چه بسیارند!
به کدام سرزمین؟!
![]()
نامه ای به یک کودک آواره..
سلام کودک آواره..
در نامه هایم می نویسم..
از خوابهایم.. از خوابهایت..
از آرزوهایم.. از آرزوهایت..
![]()
و چه ساده انگارانه دل به پاسخت می بندم!!!
غافل ازاین همه نامه، که به دستت می رسد !
هر روز.. در هر سرزمینی.. در هر کوچه ای.. در هر خانه ای..

![]()
نامه ای به یک کودک آواره..
سلام کودک آواره..
در نامه هایم می نویسم..
از غصه هایت.. از غصه هایم..
از دردهایت .. از دردهایم..
از اشکهایت.. از اشکهایم...
و من، تنها می نویسم !!!
![]()
و سالهاست که حرفهایت راه خروج از سینه را نمی یابند و همچنان محبوس می مانند...
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعاتی بر زمین می گذشت، که پشت به خورشید کرده بود..
حالا تمام تلاش خورشید و از عمق جان سوختنش..
تمام وساطت ماه و با تمام وجود تابیدنش..
تمام تلاش ستاره ها و ...
موثر نبود..
بی فایده..
تاریک شد.. سرد سرد..
و باد سردی که تمام اقالیمش را در می نوردید..
پرندگان نغمه سرا خفتند و جغدها به نغمه سرایی.. و خفاشها به پرواز..
جنبیدن جانوران موذی در وجودش را حس می کرد.. رشد می کردند و تکثیر..
ساعتها گذشت و سردتر شد..
و سبزه ها مُردند.. و پرنده ها.. و...
پشت به خورشید کرده بود..
اما !!!
********
می دانی زمین!
کافیست تو، برگردی!
همه چیزدر تب و تاب توست..
ماه، ستاره ها، خورشید..
********
پشت به خورشید کرده بود و در ظلمت سایه اش، با سوسوی چراغ قوه ای، به دنبال گمشده اش می گشت !
سایه توست که عیان را در تاریکی گم می کند..
بین او و خورشید که نباشی، گمشده ای نیست !!!
********
اللّهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
هم سفریم.. کنار هم نشستیم.. ماشین داره با سرعت حرکت می کنه و برای مدتی هرکدوم مسیر خودمونو با چشم دنبال می کنیم.. بالاخره شروع می کنه به حرف زدن..
: دوباره می خوای بری؟! اونجا چی هست که هرسال راه می افتی می ری؟! یه دفعه بسه دیگه.. چندبار؟! چند دفعه؟! ...
راست می گه.. اونجا پر از توقفه.. توقف هزاران زمان.. هزاران نفر.. هزاران نفری که چندین بار دیدمشون و کسی هم بهشون اضافه نشده.. همون جمع تکراری ثابت شده در هزاران زمان..
نه آدم جدیدی.. نه منظره جذابی.. نه هوای خوبی..
چقدر تفاوت نگاه! چقدر اختلاف سلیقه! چقدر نمی فهممت!
همون آدما! اما هربارجدیدتر.. همون منظره ها! اما هربارجذابتر.. همون هوای غبارآلود! اما هربار رقیق تر.. یه لطافت دوست داشتنی.. یه آرامش عجیب..
چقدر از هم دوریم! حتی وقتی کنار هم نشستیم..
چقدر از هم بیگانه ایم!
چشام انگیزه ای واسه برگشتن و نگاه کردن به این همه بیگانگی نداره.. و هیچ انگیزه ای برای جواب!!!
*************
دستی آمد.. قبضه ای خاک ..
و پیکری گلین.. چیزی سیاه و بدبو.. خشک خشک.. همچون سفال.. سالهاست که بر روی زمین مانده ام.. بی حرکت..
لبهایی گشوده می شود.. نفخه ای.. نسیمی می وزد.. و گرمای چیزی که در تمام رگهایم جاری می شود.. و حیات که به تمام ذرات وجودم سرایت می کند..
*************
هنوز دقایقی مانده..
امروز قبله خود و دیگران را با حضور سنگ مزاری، در جایی که دیروز نمی فهمیدم چرا، یافته ام..
امروز نمازم را در کنار مزار خوانده ام و دیگران نیز..
و حالا در کنار هزاران مزار.. بدون سنگ.. بدون پیکر.. همگی زنده اند.. عند ربهم یرزقون..
کنده از گذشته و نرسیده به آینده..
لحظه ای برزخ.. بی زمان..
لحظه ای به وسعت میلیاردها لحظه.. لحظه ای به وسعت تمام لحظات عمرم.. لحظه ای نگاه.. لحظه ای فکر..
دفتررا ورق می زنم.. عجیب دفتری! از قانون شارل گیلوساک تا دروس علم اصول.. از فلسفه تا تاریخ سیاسی.. ازداستان تا وهابیت برسر دوراهی.. اما اینها گره ای از گره هایم باز نمی کند.. حالا می فهمم همگن و ناهمگن را.. کاش بهینه سازی را عمل کرده بودم..
اما آنچه هست حالاست.. نه گذشته.. نه آینده.. هرچه هست همین برزخ است..
و بالاخره اولین جنبش نارنج در تنگ بلورین آب..
و بالاخره نفخه دوباره درکالبد خالی از روح یک گوی بزرگ مملو ازپیکرهای خشک بی تحرک..
و بالاخره صدای تیک تاک ساعت و جریانی و حرکتی..
... فاَکثِروا ذِکرَ النُشور..
*************
فرمودند خداوند شیعیان ما را از باقی گل ما آفرید..
من هم وطن پرستم.. اما وطنم ما بقی گل توست..
وطنم هرجاست که معطر به عطروجود توست!!!
اللّهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق (ع):
بَکَتِ السَّماءُ عَلَی الحُسَینِ أربَعینَ یَوْماً بِالدَّمِ.
آسمان چهل روز بر حسین (ع)، خون گریه کرد.
مناقب آل أبی طالب، ج 3، ص 212
اللّهم عجّل لولیک الفرج
به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مولّف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر شده است همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعآ آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرات نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هرکس در این راه کشته شود شهید است ان شاء الله.
ضمنآ اگر کسی دسترسی به مولف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام آن را ندارد او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
روح الله الموسوی الخمینی ۲۵/۱۱/۶۷
انگار این روزها دوباره سلمان رشدی ها آزادانه می چرخن و آزادانه اهانت می کنن.. خب دنیای لیبراله دیگه.. همه باید آزاد باشن.. از همون نوعی که لیبرالها می خوان.. آزادی که سفید پوست باشی.. آزادی که غیرمسلمون باشی.. آزادی که توو خیابون با ریخت و قیافه ای که اونا دوست دارن بچرخی.. آزادی که به هرکسی حتی خدا و همه پیامبرانش هر نوع اهانتی که دوست داری، بکنی.. و و و.. خلاصه کلی آزادی... مگه لیبرالیسم اینو نمیگه! اصالت فرد! اما نمی دونم چرا آزاد نیستی رنگین پوست باشی.. آزاد نیستی مسلمون باشی.. آزاد نیستی حجاب داشته باشی.. آزاد نیستی خارج از خونه ات مومن باشی.. و و و.. خلاصه کلی آزاد نیستی.. یک بوم دو.. نه بابا تو که هوا هم نداری!
امروز یک سالگرد تلخ بود.. و شیرین.. بازهم اهانت و بازهم همان حکم تاریخی.. حکمی که سالیان سال است یکی از پلیدترین افراد تاریخ را در وحشت شیطانی اش محبوس کرده.. و بالاخره روز اجرای این حکم آسمانی خواهد رسید.. اللهم ارزقنا..
همیشه از سلمان رشدی ها متنفر بودم.. نمیشه تولّی داشت و تبرّی نداشت..
اللهم عجّل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
می گفت: هیچوقت نمیایید بگید که این دستگاه که دستمون هست.. بیایید همگی عقلامونو بریزیم رو هم، انقدر دکمه هاشو بزنیم تا بالاخره راه بیافته! این کار جاهلانه ترین کاره.. باید به سازنده اش رجوع کنید.. به کاتالوگش!.. این اصلیه که فطرت بشر بهش اذعان داره! باسواد و بی سواد.. بزرگ و کوچیک..
********
صد و شصت، هزار، میلیارد، سلول!
صد و شصت، هزار، میلیارد، کارخانه!
رَقمشم در مخیّله م نمی گنجه!!!
کیه که به کسی که ادّعای پزشکی داره و نظام پزشکی نداره، واسه حتی یه ویزیت ساده، مراجعه کنه؟!
********************
گاهی درهای آسمان گشوده می شد و دستانی شانه های کسی را می نواخت و بر پیشانی اش بوسه نبوّت می زد..
سالها بود که درهای آسمان بسته شده بود و فیلسوف در حسرت! که می خواست نبی باشد! حال آنکه انتصاب از بالا به پایین بود و نه از زمین به آسمان!
پس حسادت کرد و جعل نبوّت.. بی اسمی! بی تخصصی و بی مجوّزی!!!.. نبی گونه حرف زد و بسیاری پیرو او! غافل از این مار سَمّی که آرام آرام در وجودشان می خزید..
امروز فیلسوف اگرچه نبی نیست، دزد جایگاه نبی ست! برنامه زندگی می نویسد و هر روز برنامه ای!!!
بدون کوچکترین مجوّزی از هیچ ارگان آسمانی!!! و بشر با افتخار بدنبال او.. و پیروان نبی و خدا متّهم به تحجّر و عقب ماندگی!
********************
اینروزها با خدا سنتی برخورد می کنیم.. کسی کوچکتر از برادر کوچکمان.. کسی کهنه تر از اجدادمان.. کسی بی سوادتر از پدر بزرگ اکابر نرفته مان.. کسی...
یک لفظ! چیزی که گاهی زینت کلاممان شود..
امروز خدا خالق نیست.. مالک نیست.. رَبّ نیست.. عالم نیست.. قادر نیست... حکیم نیست...
خالق بود که خلق کرده بود و مخلوق را می شناخت.. ربّ بود که حکیم بود و تدبیر امور می دانست.. هدایت فقط به دست خدا بود... امروز فیلسوف هدایت می کند.. نگو که نیست!!!
تعارف نکنید.. امروز خدای ما خدا نیست!!!
*********************
سالها بود که شیطان گوشهایش را به دیوار وجود آدمیان چسبانده بود و می گشت و با انگشتانش به دیوار ضربه میزد.. نقطه های پوک را شناسایی کرد و رخنه.. امروز مغز بشر پر از بچه های شیطان است که سر از تخم در آورده اند و فریاد می زنند و ذهن بشر در میان این همه هیاهو، عاجز از اندیشه.. و قلبی ترک خورده با هزارن نَشتی!
امروز گویی عقل بشر علیل شده..
امروز چشمان بشر تمام عجز خود را می بیند و منکر "لَن تَرانی" فریاد دیدار سرداده، و عجیب خدای
امروز تقلید بد است.. اما نه آنجا که از فیلسوف و غربی!!!
امروز تقلید خوب است.. اما نه آنجا که از خدا و نبی!!!
********************
و خورشید میان آسمان بود.. اما هربار که دیدگانم اذن نظاره یافت، آغشته به خون کسی...
و ابر دیدگانم یدک کش باران سرخ رحمتت بر آن ترک های خشک...
*****
عجیب عظمتی داشت!
"ق" و قرآن مجید و لیله قدر خیمه و سَواد اعظمش۱..
نور باران بود.. نور ٌعلی نور.. از چشمه می جوشید و بالا می رفت.. امتداد سیاهی گیسوانت تا سیاهی چشمان مجنون عرش نشین..
********
وقتی گفت برو، چرا نفهمیدی گفتنش را که بمان!!! چرا نفهمیدی که لیلی عشوه گرست!!! چرا نفهمیدی که لیلی نازک مزاجست!!! چرا نفهمیدی که لیلی غیورست!!!
و تو رفتی.. و آن حجم سیاه ماند.. و هر لحظه سیاه تر شد..
آخر چه نسبتیش بود با سیاهی گیسوان لیلی و سَواد چشمان مجنون؟!!
********
سالها بود که به انتظار بودند.. تشنه تشنه.. در انتظار نزولی دوباره.. می آمدند و هر بار با نیزه.. بارها به تمنای آیه ای قرآن برنیزه کرده بودند تا آنروز.. قرآن بر نیزه نازل شد..
و نزولت را صعود خواند که حتی ملک مقربی را یارای تردد در مقامت نبود.. و مسیر نزولت را آذین بست به شهاب راصد۲..
********
آنچنان بوجد آمدند که قابیل.. و هر که به تبرک سوره ای و آیه ای و .. چشمان مجنون همچنان به نظاره... و تو همچنان به تجلی..
کَما انزلنا عَلی المُقتَسِمین.. الذین جَعلوا القرآن عِضین..فَوَ رَبِّکَ لَنَسئلَنَّهم اَجمَعین۳... فَسبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ و کُن مِنَ السّاجِدین.. و اعبُد رَبَّکَ حتّی یاتیکَ الیَقین.۴
آن آب باز آمد به جو.. بر سنگ زن اکنون سبو.. سجده کن و چیزی مگو.. کین سر ربّانیست این!!
وَ اَلَّواِستَقاموا عَلی الطَّریقَةِ لَاَسقَیناهُم ماءآ غَدَقآ۵..
********
راستی صبر عطشان را تا کجا توان هروله ست؟!
حتی مطلع الفجر؟!!!
اما فجر که از سپیدی گیسوانش از شرم مُرد!!!... زین پس تا همیشه سرخ طلوع خواهد کرد.. شرمگین شرمگین..
********
یوسفا!
کاش که این قوم استشفای چشمان یعقوب به پیراهنت را ندیده بودند!
حماسه ات هر شب قدر نازل میشود و هر شب جلوه ایست از قَدر هایت! حتی مطلع الفجر...
اللهم عجّل لولیک الفرج!
۱- تجلی نور سیاه.. نوری که خلق با آن هدایت می شوند.. "وَ مِن الیلِ فَتَهَجَّد بِه نافِلَة لَکَ عَسی آَن یَبعَثَکَ رَبُّکَ مَقامآ محمودآ" اسرا/ ۷۹ و ...
۲ - محافظ.. نگهبان
۳ - حجر/ ۹۲-۹۰: آن سان که بر تقسیم کنندگان قرآن عذاب نازل کردیم.. همانان که قرآن را بخش بخش کردند.. پس سوگند به پروردگارت که همه آنها را بازخواست خواهیم کرد...
۴- حجر/ ۹۹-۹۸: پس با ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از سجده کنندگان باش.. و پروردگارت را تا وقتی که تو را مرگ و یقین فرا رسد بندگی کن..
۵ - جن/ ۱۶ : و اگر در راه راست پایداری کنند قطعآ آبی گوارا بدیشان می نوشانیم..
اعوذ بالله من نفسی..
* اشتباه شنیده ای که پل صراط از بالای جهنم می گذرد.. پل از میان جهنم می گذرد.. تو هم اکنون در میان آتشی.. خلیل شو..
* راستی! دوست ترینت کسیست که از آتشت، یا حرارت شعله هایت بکاهد.. هدیه ای نیست؟!!
بسم الله الرحمن الرحیم
ـ روزی راه می رفتم.. با دو پایم.. روی زمین..
ـ شبی ماه را دیدم.. با دو چشمم.. میان آسمان.. روزنه ای که خبر از عالمی نورانی در پشت سیاهی داشت..
- پر شدم.. لبریز.. چنان به وجد آمدم که دیگر من در پوست خود نگنجید.. تاب فروخوردنش را نداشتم.. فریاد زدم.. از اعماق وجود..
.. دوستت دارم..
ـ شبی خوابیدم.. تا صبح.. چشمانم را که گشودم، نگاهم در نگاهش خیره ماند.. تا صبح چشمانش به انتظار چشمانم نشسته بود..
ـ روزی فریاد زدم و شبی خوابیدم.. چشمانم را که باز کردم!!!...
ـ شبی خوابیدم.. گرمی نوازشی چشمانم را گشود.. چشمان بیدارش و دستان گرمش.. تارهای گیسوانم و .. لبریز بودم اما.. پلکی زدم.. صبح بود..
ـ روزی می گذشتم.. و زمزمه هایش با دوست! ترینش..
" عجیب حیرتیست!!! بی دغدغه تا صبح.. بی کلامی.. و چشم بیدارم.. و دستان گرمم.. و محبت سرشارم.." !!!
ـ دیشب تا صبح خوابیدم.. و چشمانش.. و دستانش.. و گرمی نوازشش.. و محبتش..
امروز تا شب..! عجیب حسرتی!
ـ امشب از خجالت میمیرم..
* آنها شبانه از رختخوابهایشان ناپدید می شوند و صبح در مکّه حاضر می شوند و برخی از آنها در روز روشن بر فراز ابرها راه می روند. (روزگار رهایی ص ۲۱۲)
* خواستم بنویسم ..اللهم ارزقنا.. اما.. بیا یقین کن که هستی!.. در یقینِ بودنت، زندگی کن.. باید "کُن" را بگویی تا "فیکون" نازل شود.. زود باش.. آیه در انتظار لبهای توست!
* وقف تو!.. روزه تا روزی که پای سفره ات افطار کنیم.. عجیب صفاییست!
* بازهم شیرین ترین دروغ عمرم!!!
اللهم عجل لولیک الفرج..